تیری است رباعی که به دل می شیند
یک قطره ی خون از او به گل می شیند
شعری که به جنگ و جبهه رنگی ندهد
حرفی است که بر کاغذ ول می شیند
***************
در سنگرت ای یار سرت یار نبود
گویی که کلامت دگر اسرار نبود
جز غنچه ی زیبای اناالحق آنروز
چیزی ز حضور تو سر دار نبود
با نام او
دل گرفتن هم خودش هنری است که .....
قدیم ها خیلی دلم می گرفت.
اما انگار خیلی بی هنرم
شاید هم دلی برای گرفتن ندارم
- که شکسته
شما را نمی دانم
اما من هم مثل خیلی ها
یا اینکه همه ی شهر دلشان شکسته
و آسمانشان گرفته
- از درد و غبار
کاش می شد آنطرف را دید
پشت غبار را
ثانیه ایی تحمل کنید
تا غبار از دلتان برود
و مرا هم خبر کنید
شاید دوباره دلم بگیرد
برای شهرم
و بنویسم
به سالار شهرتان
از دلتان
و شهرتان
قربانِ دلتان
که بی غبار است
و پر از شهر شماست
دوستتان دارم